به گزارش پایگاه تحلیلی خبری رصدمراغا ؛، سلسله یادداشتهای «دغدغههای فرهنگی یک شهروند» به قلم حسین خداپرست، با نگاهی متفاوت و صریح به مسائل فرهنگی و اجتماعی، از ریشههای پنهان آسیبهای فرهنگی تا سبک زندگی، اخلاق اجتماعی و عملکرد متولیان فرهنگ میپردازد. این یادداشتها تلاش دارد فراتر از نگاههای سطحی و کلیشهای، مسائل فرهنگی جامعه را از زاویهای عمیقتر بررسی کند و در ادامه، بهصورت سلسلهوار و در قسمتهای مختلف منتشر خواهد شد.
نوشتن از فرهنگ و مسائل پیرامون آن، در نگاه نخست، شاید به آسان به نظر برسد، به آسانیِ آب خوردن؛ همچون برخورد سطحیِ و کلیشه ای کسانی که فرهنگ را تنها در پوستهای ظاهری خلاصه میکنند. همانها که بر سر نحوه رانندگی، پوشش بانوان یا سایر مظاهر بیرونی، فریادِ «وافرهنگا» سر میدهند؛ اما هیچ وقت سراغ ریشه و زیر بنای آن را نگرفتند. این ظواهر ، محصول هستند. حاصل ریشه های مدفون در خاک و به دور از چشم ظاهر بین. اگر محصول باغی خوب است، چون ریشهٔ درختانش سالم هستند و اگر نامرغوب، باز هم ریشه در ناخوش احوالی ریشه دارد. نکتهٔ دردناک ماجرا آنجاست که همین سطحینگران، خود را تافتهای جدابافته میپندارند و انگشت اتهام را بهسوی هر کسی نشانه میروند، جز شخصِ شخیصِ خودشان!
بگذریم که باید از فرهنگ بنویسم نه بی فرهنگی، اما چاره چیست؟
روی سخنِ ما با اهل اندیشه و تعقل است؛ زیرا دعواهای ظاهری، همواره ریشه در لایههای پنهانی دارد که با چشمِ سر دیده نمیشود. برای سخن گفتن از فرهنگ و مسایل آن ، «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید»؛ چرا که فرهنگ، لایههای عمیق زندگی انسان را در بر میگیرد و «آنچه نهان است، حاجتدارِ بیان است» به طور قطع و یقین.
اینکمترین، دعوت میکنم از این سطحنگری عبور کنیم. حلوفصل آسانِ مسائل فرهنگی، سادهانگاری است؛ که اگر آسان بود، اوضاع فرهنگی دنیا — نه فقط کشور ما، و نه فقط شهر ما «مراغه» — اینچنین دَرهم و پیچیده نبود.
میخواهم فارغ از کلیشههای مرسوم و تعاریف کتابی، از دغدغههایی بنویسم که مدتی است فکرم را به شدت به خود مشغول کرده است و خواب را از چشمانم ربوده است. من بهعنوان شهروندی عادی در این شهر زیبا و متمدن ، از نگرانی های خودم مینویسم، اما خوب میدانیم که ما در یک «دهکده جهانی» زیست می کنیم؛ دیگر زمانهای که هر شهر و کشوری، جزیرهای جداگانه با فرهنگ خاص خود باشد، به سر آمده است. غولهای رسانه و استعمارگران نوین، به دنبال یکپارچهسازیِ فرهنگیِ مطلوبِ خویشاند؛(فرهنگ تحمیلی)
به گونهای که آنچه در قلب آمریکا به عنوان «بِرَند» مد میشود، بیکموکاست در دورافتادهترین روستای ما نیز به همان سبک پوشیده شود و غذای او غذای ما هم بشود.مک دونالد یک نمونه آشکار این قضیه است.
وقتی از «مراغه» میگوییم، در حقیقت از یک شهر جدا از دیگر شهرها و مناطق جغرافیایی حرف نمیزنیم، بلکه از فرهنگِ «غالبِ تحمیلی» سخن میگوییم؛ فرهنگی که با ثروت های کثیف استعمارگران بشریت و هنرمندیِ غیرمتعهدانهٔ خائنین به هنر، به رگ و پیِ جوامع تزریق میشود تا انسانها را به شکلی بردهوار در آورند و مدیریت کند. از این فرهنگِ تحمیلی، در آینده بیشتر خواهیم نوشت.
بیایید پیش از هر چیز، تکلیف خود را با معنای «فرهنگ» روشن کنیم که «دعوای اول، به از صلحِ آخر است». فرهنگ، بخشِ محدودی از زندگی نیست؛ دین، امور معنوی، اخلاق، رفتار، اقتصاد، پوشش و سبک زندگی، همه و همه اجزای فرهنگاند، اما هیچکدام به تنهایی فرهنگ نیستند. فرهنگ، کلِ این مجموعه است.
وقتی از دغدغه فرهنگی سخن میگوییم، نه از روی شکمسیری حرف میزنیم و نه در پی نفی مصائب اقتصادی هستیم. منِ جوانِ اهل این شهر، دنبال فراهم کردن فرصت برای ظالمان و خائنان نیستم. دعوت به «فرهنگ صبر و شکیبایی» نباید راه را برای چپاولِ گرگانِ آدمخوار هموار کند؛ که «ترحم بر پلنگِ تیزدندان، ستمکاری بود بر گوسفندان»
آیا کسی حرف من را جدی خواهد گرفت؟ و خواهد خواند؟
بدون تعارف با شما حرف میزنم. من گاه احساس غربت می کنم وقتی از نگرانی ها و مسأله های موجود حرف میزنم. حتی در میان فرهنگی ها! مصیبت آنجاست که برخی مسئولان فرهنگی، بی فرهنگی می کنند و ناجوانمردانه بر سر فرهنگ اصیل و انسانی می کوبند. دغدغه ی آنان چقدر بودن حقوق سر ماهشان هست و مدل ماشین شان و جابجایی خانه به بالا شهر. مسابقهٔ بی فرهنگی حتی میان فرهنگی ها!
حتما، امثال شما که رنج بقیه برایتان باعث رنج است، این جنس از حرف ها را خواهید فهمید و به من نیز خواهید فهماند.
این نکته را نباید فراموش کرد که دردِ فرهنگ داشتن، نشانه بلوغِ فکر و روح است؛ نشانه رهایی از بندِ شهوات، عافیتطلبی و راحتطلبی. کسی که افق دیدش تنها «خویشتن» است و دغدغهاش فقط پُر کردن شکم؛ کسی که گرانیِ کالا را میفهمد و هر وقت که کمی اسباب عیش و نوش خودش به می ریزد، فریاد مرگ بر ظالم سر می دهد و مظلوم بازی در میآورد، اما اما از ارزانیِ انسانیت و مکارم اخلاق، ککش هم نمیگزد، و زندگی بقیه را به خودش مربوط نمی داند، با ما و دغدغههای ما نسبتی ندارد. باید به چنین اشخاصی گفت: «هذا فِراقُ بَینی وَ بَینِک».
*ای که گفتی مرو اندر پیِ خوبانِ زمانه*
*ما کجاییم در این بحرِ تفکر، تو کجایی؟*
ادامه دارد …

Sunday, 16 August , 2026