به گزارش بخش فرهنگی رصدمراغا ؛ در ادامه سلسله یادداشتهای «دغدغههای فرهنگی یک شهروند»، این بار با سومین روایت از حسین خداپرست همراه میشویم؛ روایتی درباره انسان، فرهنگ و فاصلههایی که آرامآرام میان آدمها شکل گرفته است. این یادداشت را بخوانید:
بسماللهالرحمنالرحیم
پیشتر نوشتیم که فرهنگ، همهٔ ابعاد زندگی آدمی را شامل می شود. آمیزهای از جان و جسم آدمی است و تفکیک بین ابعاد مختلف و متفاوت او، خطایی بنیادین است که هویت انسان را تکهتکه میکند. اگرچه بعد مادی برای بقا ضروری است، اما آنچه به انسان «هویت و معنا» میبخشد، روح اوست. جسمِ بیمار شاید انسان را زمینگیر کند، اما «روحِ بیمار» است که زندگی را به کام انسان و جامعه تلخ میسازد.
یکی از دردهای ملموسی که امروز با آن دستوپنجه نرم میکنیم، «تکبعدی شدن» است. آیا این تکبعدی بودن را در خیابانها، سازههای بتنی و حتی در مهمانیها و دورهمیها احساس نمیکنید؟ اگرچه هنوز رگههایی از مهر و عاطفه در میان ما زنده است، اما بیم آن میرود که با ادامهٔ این دستفرمان، همین اندکمایههای انسانی نیز رنگ ببازد. همهچیز رنگ اصالتِ ماده و سودانگاری به خود گرفته است و آدمها را بیش از آنکه انسان ببینیم، ماشین و ابزار میپنداریم.
سری به خانه ها بزنیم و قدمی در خیابان ها و کوچه پس کوچه های شهر بگذاریم.
خانهها دیگر روح ندارند؛ چهاردیواریهای پنجاهشصت متری و بیحیاط، جای خانههای باصفای گذشته را گرفتهاند. خبری از جمعهای گرم خانوادگی و برکت حضور پدربزرگها و مادربزرگها نیست. خانوادهها دیگر محرمِ راز یکدیگر نیستند و در بافت جدید شهری، ریشسفیدی و گرهگشایی اهل محل از کار همسایه رنگ باخته است. شهرها شکیلتر و امکانات افزونتر شده و خانه ها نزدیک هم، اما دلها از یکدیگر فرسنگها فاصله گرفتهاند؛ گویی در «شهرِ جمع های تنها» زندگی میکنیم. یاد همان مثل قدیمی میافتم که: *«گوسفندِ تنها، طعمهٔ گرگ میشود.»* آیا این مسأله مهم و این جدایی ها تصادفی بوده یا طرحی تعمدی در کار است؟
نمی دانم حق می دهید دغدغه داشته باشم یا نه؟ خودتان حتماً دارید. بیایید با واژه دغدغه کمی آشنا شویم.
اصلاً «دغدغه» یعنی چه؟
دغدغه به معنای دلهره، تشویشِ خاطر و نگرانی عمیق است. در این بحبوحهٔ مشکلات اقتصادی و هیاهوهای روزمره، شاید بگویند چه کسی وقت دارد به فرهنگ و کیفیت زیست انسانی فکر کند؟ همه نگران «نداشتنها» هستند: نداشتنِ پول، مسکن و نان. این نگرانیها واقعی و بهجاست و ما نیز از آنها غافل نیستیم؛ اما نگرانی عمیقتری هم وجود دارد: نگرانی برای نداشتنهایی از جنسِ نداشتن خدا و نداشتن جامعه سالم و محبت، لطافت، اخلاق، انسانیت.
«دغدغهٔ فرهنگی» برای ما یک مفهوم انتزاعی و روشنفکرانه نیست، بلکه پرسش از «کیفیت زندگی انسانی» است. مسأله و درد اینجاست که قبلهگاه آمال بشر به رفاهیات ناپایدار خلاصه شده است. کسی که افق دیدش تنها در پر و خالی کردن شکم و انباشت آهن و سنگ تعریف شود، چگونه میتواند نگاهش را هم سو با نگاه الهیِ انسانی کند؟ در فرهنگ الهی، انسان موجودی بینهایت و امانتدار خداست؛ اما در فرهنگ تحمیلی عصر حاضر، انسان تا حد «بدن» و «مصرفکننده» تقلیل یافته است؛ نگاهی کالامحور که دیگران را نیز صرفاً ابزاری برای رسیدن به منافع میبیند. در چنین فضایی، حتی اخلاق و ارزشها نیز به ابزاری برای حفظ موقعیت شغلی و منافع مالی بدل میشوند.مانند آن بازیگری که بهخاطرِ حرفِ کارگردان، مویش را پوشاند، نه از به خاطر خدا و سلامت جامعه!
این کوچکشدنِ همتها و کوتاهشدنِ افقها، بزرگترین دردِ عصرِ ماست که ریشه در فرهنگی دارد که آن را «فرهنگِ تحمیلی» مینامم: یعنی مجموعهای از ارزشها، الگوها و انتظاراتی که نه از درونِ افراد و جامعه، که از بیرون و با ابزارهایِ رسانهای و اقتصادی بر ما تحمیل میشود تا نیازها و خواستههایمان را در جهتی خاص هدایت کند. همراه با آن، «مهندسیِ شناختی» یعنی تغییرِ تدریجیِ باورها و اولویتهای ما از راهِ تکرار و القایِ غیرمستقیم، که توهمِ آزادی را جایگزینِ انتخابِ آگاهانه میکند.
این فرعون های عصر جدید، توهم آزادی و اختیار به ما میدهند، اما در عمل نیازها و آرزوهای ما را مدیریت میکند. فرعونهای مدرن برای استثمار فکری، نیازی به زنجیر و زندان ندارند؛ آنها افق نگاه انسان را کوتاه میکنند تا از مطالبهٔ حقوق اصیل و حقیقتجویانهٔ خود غافل بماند.
دغدغهٔ من، چرایی کوتاه آمدن انسان ها از حق مُسَلَّم خودشان است
نمونهٔ روشن این بحران را در مسألهٔ ازدواج میتوان دید. امری کاملاً طبیعی، فطری و آرامشبخش، امروز به گرهی کور و بحرانی فرساینده تبدیل شده است. حق طبیعی هر دختر و پسری است که در زمان مناسب و با حفظ کرامت و حقوق متقابل، تشکیل خانواده بدهد؛ اما این حقِ اصیل، به بهانههای واهی چون آزادیهای بیقید، ترس از آینده، تجملگرایی و چشموهمچشمی سلب میشود. وقتی مسیرهای فطری برای پاسخ به نیازهای اصیل انسانی مسدود شود، آیا میتوان انتظار داشت جامعه به آرامش و سلامت روانی برسد؟
این فرهنگ تحمیلی، با پایمال کردن حقوق واقعی انسان، او را سرگرم پاسخهای کاذب و لذتهای زودگذر میکند تا مجالی برای تفکر در حقوق خود و خواستن آنها نیابد.
او فساد را ریشه دار و علنی می کند که چه شود؟
او خانواده را هم از هم می پاشد
او همه را درگیر مسایل شهوی و عزیزی و لذت های آنی می کند که چه کاری صورت بگیرد؟
نمی توان باور کرد او دلش به حال انسان ها می سوزد…
دست های پشت پرده هست
آیا چشمی هست که این دست ها را ببیند و عیان سازد؟
ادامه دارد….

Friday, 25 September , 2026